هنوز در یک پیاده رو...
گاهی ردیف می شود اما بدون «یف»
شالی بلند دارد و یک عینک کثیف
شالی بلند،سامسونت و یک بغل کتاب
از دور تخت تا دم در می شود ردیف
از هرچه کاف توی جهان خسته می شود
«کاغذ،کتاب،کار،کشو،کت،کرایه،کیف»
مثل همیشه باز خودش را مرور کرد:
مرد مقاله،دود،غزلهای بی حریف
دارد شروع می شود از روبروی میز
یک شعر* تازه،یک زن،و یک لکنت خفیف
در یک پیاده روست؛قدم می زند هنوز
مردی که شال دارد و یک عینک کثیف
*شعله،به نقل از وبلاگ پنجره
تمامش کن!
غریبه ای،سر به دیوار می کوبد.
ساعتی از گریز ماه گذشته است و مرد، بهت زده،آخرین جدال خونبارش را مرور می کند:
- مسلما، پیروز خونین پیکرِ نبردِ آخر،دلم نبود... اما،من هنوز زنده ام؟!
پس بی اختیار،در آینه تصویری می شود از دستانی که بی پروا بسته اند.
فقط برای یک لحظه!یک بی نهایتِ ماندگار...
- دلم به زمین گرم خورده است!
شانه های رهگذری بی خبر، می لرزد.قدم هایش سنگین می شود.اما مجال ماندن نمی یابد.حتی برای لحظه ای.
زمزمه ای گوشه را پر می کند:
-هی! تو که سر به زیر انداخته ای! رویایت،حقیر تر از حجم چنین عذابی ست...
*
غریبه ای،سر به دیوار می کوبد.
- امشب،ناشناسی را بر ماه دیده اند. دلِ نیمه جان، تو بودی نمی ترسیدی؟!
ترس،جراحت،سطر آخر...
...مرد،آشفته و بی رحم،مکاشفات تازه اش را به زنجیر می کشد.حبسشان می کند.دفنشان می کند.هی بعض می کند،هی آه می کشد و...هی گریه نمی کند...می سوزد و آهسته می نالد:
- رهایم کنید!
رهایم کنید...
*
غریبه ای،سر به دیوار می کوبد.
مرد،خیره به دستانش، در نقطه ای کور،مچاله می شود،در خود له می شود...
آخرین پرده راکه تصویر می کند،سینه می گشاید و زوایای سکوت اندود شعری را،بر آسمان فریاد می زند...
- خون کرده ام شاعر! با همه ی دلم،خون کرده ام...
ستاره ها، واژه می شوند و فرو می ریزند...
واژه ها غریبی می کنند و می گریزند.
*
غریبه،به آخر خط رسیده است:
- تمامش کن!
زندگی در شهرستان
آنسال تابستان، نشسته بودیم و هیچ نمیگفتیم و اتاق را عطر هندوانه پر کرده بود. او بلند شد و چرخی در اتاقم زد و کتابهام را تماشا کرد. گفت چقدر خوب است که شعر میخوانم و آدم در شهرستان شعر را بهتر میفهمد. من نگاهش میکردم و بهنظرم آمد که مردمک یکیاز چشمهاش کمی به بیرون متمایل است. کنارم روی تخت نشست و دستش را انگار اتفاقی روی دستم گذاشت و باز هیچ نگفتیم و همانطور نشستیم تا مادرش از ایوان صدا کرد. من در اتاق ماندم و کیف دستیاش را که به صندلی آویزان بود باز کردم و شیشهی سبز کمرنگی در آن پیدا کردم و از آن چندبار روی بالشم پاشیدم و بالش را برگرداندم.
بعد از آن تابستان، من نامههای بسیاری برای او نوشتم. نیمهشب چندبار پاکنویسشان میکردم و پر بودند از شعر و علامتهای تعجب و سهنقطه... دراز میکشیدم و سرم را در بالش فرومیبردم و خوب میخوابیدم. و او هم مینوشت و بعد کمتر نوشت و دیگر ننوشت، تا تابستان سالی که هر دو امتحان کنکور داده بودیم، و او عینکی شده بود و من دیدم که چشمهاش دیگر آنجور نبود و انگار کوچکتر شده بود. گفت اتاقم بوی عجیبی میدهد. چرخی در اتاق زد و کتابهای جدیدم را تماشا کرد و گفت که اوه، هنوز شعر میخوانم؟ و گفت که اینها مال زندگی در شهرستان است و عجیب است که من زندگی در شهرستان را تحمل میکنم و جیک نمیزنم. من نامههای او را نشانش دادم که هفده تا بود، و او بعضی از آنها را خواند و گفت اینها خوب نیست و اگر کسی بخواند فکر میکند ما منظوری از این حرفها داشتیم و مگر غیر از این است که یکمشت حرفهای خوب بچگانه با هم گفته بودیم؟
بعد نشستیم و راجع به انتخاب رشته حرف زدیم و فردایش که آنها رفتند، رویهی بالشم را که پر از لکه بود چندبار شستم تا بوی عطر رفت، اما هنوز هم همهی هندوانههای دنیا بوی او.
* باز هم از کیا بهادری
بید
پنجره را بستم
تا برایت شعری بنویسم
آنجا ایستاده بودی
و کنارت
بید نونهالی جوانه میداد
پنجره را میگشایم
تو دیگر نیستی
و بر تنهی کهنهبیدی،
کودکی یادگاری میتراشد...
*از کیا بهادری
دیگر «چیزی نمی شود»...
- چی شده؟..معلومه! یه چیزی شده ...این اخلاق خیلی بدیه که سکوت می کنی ها! آزار دهنده ست...
- ...
*
- هی شاعر...مدتهاست که دیگر «چیزی نمی شود»...
مگر از غریبه ها نشنیده ای؟
آن شب اتفاقی افتاد...چیزی مانند کشتن... کشته شدن!!
...
سرم درد می کند.
اگر... باید...
با رد گامهای تو گم نمیشوم؛
راستی!
در میان این همه«اگر»، تو چقدر« بایدی»!!!